حَوْلو

جوجه رو آخر پاییز میشمرن

2009/12/13 · 2 دیدگاه

بازم مثل همیشه کارا در حال به هم پیچیدنهn

شب رو با یه خبر بد بخوابی، صبح با یه خبر خوشایند از خواب پاشی، یه اس​ام​اس بگیری که امروز رو میتونی بری دانشگاه (این یعنی یه مقدار از کارات جلو میفته و فردا وقت آزاد پیدا می​کنی)، بعد موقع برگشت یه اس​ام​اس از ایران با خبر خیلی خوب بهت برسه که دیگه همه خبرها و اتفاقات بد یا ناخوشایندی که تا lآخر روز به دستت می​رسه رو تحت شعاع قرار بده و حتی بتونی یه جوری خوب تعبیرشون کنی. اینا همشون یعنی اینکه تو هفته​های آینده سرم کلی شلوغ خواهد بود، ازون شلوغیا که خوش می​گذره ….

Iعنوان رو وقتی که میخواستم عنوان براش پیدا کنم به ذهنم اومد، دیدم همچین بی مناسبت هم شاید نباشه :دی

→ 2 دیدگاهدسته‌ها: Uncategorized

November

2009/11/30 · نوشتن دیدگاه

مدت​هاست چیزی ننوشتم، از روزانه نوشتن​ها یه کم خسته شدم، درسته که خاطراتی رو ثبت می​کنه که خوندنش در آینده ممکنه جالب باشه، اما ترسم از آینده​ای هست که اینا رو نخونده رها و فراموش کنم. البته فکر کنم این کم نوشتن​ها هم باعث شده که دو سه تا خواننده اینجا هم دیگه بیخیال شدن

خوب طبق معمول کمی حرف​های بی سر و ته که همین​جوری بی مقدمه نوشته بودمشون:

افسوس حرف​های نگفته و کارهای نکرده اصلا چیز خوبی نیست، گاهی این روزا که بیکار می​شم یه کم فکر می​کنم به حرف​هایی که نزدم و توجیه مصلحت برای خودم می​تراشیدم و در‌واقع از سر کم​رویی یا ترس از شکست بوده. می​بینم که راسته که می​گن آدم جایز​الخطاست و لازمه که بعضی وقت​ها در مقابل مشکلات قرار گرفت و شکست خورد؛ فرار از مشکل، مشکل رو حل نمی​کنه، بلکه اجازه می​ده اون مشکل اونقدر بزرگ بشه که دیگه نشه از دستش فرار کرد و اگه آدم قبلاً تجربه مقابله با مشکلات کوچیک​تر رو نداشته باشه، در برابر مشکل بزرگ​تر احتمال شکستش بیشتره و سخت​تره.

از این حرفا که بگذریم میرسیم به رخدادهای اخیر. زندگی شکر خدا بد نیست، خوب می​تونست خیلی بهتر باشه اما همینشم کلی خوبه. آشنا شدن با رفتارهای هلندی​ها کمی سخت​تر از اونی بود که فکر می​کردم، یه سری قلق​های بخصوصی دارند که زمان و تجربه می​خواد که آدم بفهمشون. یه سری رفتارها و حتی قوانینشون یه جوریه که آدم گاهی شک می​کنه واقعاً اینا اسم خودشون رو آدم​های مدرن و طرفدار حقوق بشر و اینا بدونن. در هر صورت تو این مدت یه سر بلژیک هم رفتم و دوستان چالمرزی که حالا بلژیک هستن رو هم دیدم. بروکسل همچین دورم نیست، کلاً دو ساعت تا بروکسل راهه!

پروژه هم کجدار و مریض (اصطلاحش همینه دیگه؟!) پیش می​ره. اولش فکر می​کردم که این استاد ما این سیستم رو یه بار ساخته و حالا من قراره یه ذره تغییرش بدم و یه سری آزمایش دیگه بکنم اما همین​جوری که قدم به قدم پیش رفتیم کاشف به عمل اومد که من باید کلاً سیستم خودم رو بچینم تا بعد برسم به آزمایش و جمع​آوری داده. بنابراین فعلاً دو ماهیه که مشغول چیدن تیکه​های سیستم کنار همیم. چشم شیطون درآد هفته دیگه اولین چیپ رو میسازم و باکتریا رو میفرستم توش، تا بعد تعطیلات هم برم ببینم حرف حسابشون چیه اینا

راستی از قرار معلوم دیشب بابانوئل، سانتا کلاز، سینترکلاس (هلندی)، اومده بوده دانشگاه! صبح که رفتیم روی میز هرکسی یه بسته بود به نام اون که توش یه شکلات به شکل حرف اول اسممون بود :پی خوب این‌هم از اولین کادوی بابانوئل به من :دی


برنامه​های آتی هم کلی چیزاس که تو فکرمه اما از سر بی​حوصلگی و تنبلی هیچ کدومشون عملی نشدن هنو.

خوب بعد از اینکه این متن به مدت سه روز جلوم باز بود این از آب در اومد. تا ببینیم که پست بعدی کی و چگونه شود.

→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: Uncategorized

..

2009/10/18 · ۱ دیدگاه

اشتباهات که باعث پیشرفت آدم میشه. چند ماه پیش گفته بودم که درگیر مسئله​ای هستم و دارم تلاش می​کنم که رفعش کنم، فکر کنم دیگه مطمئنم که اشتباهی فکر می​کردم، هرچند که هنوز دوست دارم که فکرم اشتباه نبوده باشه اما … .

این روزا خوش می​گذره، در کنار اینکه کلی کارای اولیه پروژه ریخته سرم و سه تا درس هم همزمان دارم پاس می​کنم، سعی می​کنم که از تفریحات یادم نره. دو هفته پیش جشن شکست محاصره تو لایدن بود، تو همه شهر (در مجموع می​شه اندازه یه محله تهران) وسیله بازی و سکوی کنسرت و اینجور چیزا چیده بودن. با چند تا از دوستای هلندی رفتیم و شام مخصوصش! رو هم خوردیم. این شام مخصوص شامل یه گوله بزرگ گوشت چرخ​کرده در کنار مخلوط سیب​زمینی، هویج و پیاز (شبیه پوره).

برنامه تفریحی دیگه​ای که رفتم همین دیروز بود که از طرف دانشگاه رفتیم بازدید یه سد که میگفتن خیلی خفنه! در مجموع چیز چندان عجیب غریبی هم نبود، برنامه هم اصلاً جالب نبود، دو ساعت تو اتوبوس بودیم، بعدش هم یه فیلم نشون دادن و بعد هم رفتیم با قایق از دور سد رو دیدیم و برگشتیم؛ یه برنامه کاملا خنک!

همه قسمتهای مجموعه فرار از زندان رو دیدم! خوب سریال جالبی بود اما فقط یه بار دیدنش می​ارزید. یه نکته خیلی جالب توی این مجموعه همکاری بسیار خوب کارگردان با آدم خوب​های داستان بود، در جای​جای فیلم می​بینیم که اگه لازم باشه آدم بدها دو سه ثانیه دیرتر می​رسن تا آدم خوب​ها به راحتی فرار کنن، در جاهایی که لازم باشه یکی از آدم بدا می​شه طرف آدم خوبا، یا یه چیز خیلی جالب زنده​شدن آدم​هاست.

جالبه که وقتی آدم می​شینه به نوشتن کلی از حرفایی که می​خواسته بنویسه رو یادش نمیاد، همیشه همین بوده …

→ ۱ دیدگاهدسته‌ها: Uncategorized

090909

2009/09/09 · نوشتن دیدگاه

قدرت روحی آدم خیلی زیادتر از اونیه که فکرش رو بکنی. بعضی وقتها آدم تصمیم می​گیره که یک سری چیزها رو، یک سری خاطرات، یک سری احساسات رو در ذهنش بلوکه کنه. یعنی یه جوری اصلا بهشون فکر نکنه و واقعا میشه این کار رو کرد. اما اگه بعدها، خیلی بعدها یادت بیوفته که چیزهایی رو فراموش کردی، شاید خیلی سخت​تر باشه رویارویی با اون احساس، خاطره یا مشکل

حالا فکرش رو بکن که دلیل این یادآوری هم این باشه که دوستی مشکلی داره و از تو راهنمایی می​خواد برای حل کردنش! خوب کاری که من کردم این بود که بدون حل گذاشتمش یه جای دور تو ذهنم که در کوتاه مدت جواب داده ولی می​دونم که اصلا راه درستی نبوده. خوب این شرایط خیلی سخت​تر از اون شرایط اولی برای خودته یا حتی شرایطی که خودت به تنهایی و به دلیل دیگه​ای اون سؤال

دوباره برات پیش بیاد و بخوای خودت اینبار بری و دنبال راه​حل باشی

……………..

این روزها کلی دوست جدید دیده​ام و چه دوستهای خوب و عجیبی، دوستهای خوب و عجیب به این خاطر که هر کدومشون داستان​های زیادی برای گفتن دارند که یکی از یکی جالب​تر و هیجان​انگیزتره. اینجا یه تفاوت عمده با ورودم به سوئد داشت، اینجا تو هفته خوشامدگویی اومدم و کلی بچه​های ایرانی رو دیدم و شناختم! مدتی بود که با یه تیپ آدما برخوردی نداشته بودم، آدمایی که هنوز حس خود برتر بینی دارن به خاطر اسم دانشگاهی که توش بودن، یا یه حسی که فکر می​کنن من برتر از دیگرانی بودم که تو نتونستن اینجا بیان. در مقابل اونا یکی دو تا دوست خیلی خیلی خوب هم پیدا کردم، آدمایی که خیلی بیشتر و بهتر از من می​فهمن و می​دونن، کسایی که بهت اجازه می​دن فکر کنی که داری بهشون کمک می​کنی اما در اصل اونان که دارن بهت کمک می​کنن؛ هر چند که وقتی که واقعیت رو فهمیدی یه مقدار حس ناخوشایندی به خودت دست می​ده، اما می​فهمی که چه آدمای خوبی هستن این دوستات.

یه چیز دیگه هم که اینجا به خوبی فهمیدمش این بود که یکی از دلایلی که آدم دچار احساس غریبی و دلتنگی میشه اینه که در برابر تغییر شرایط آمادگی نداره. خود من اولی که وارد اینجا شدم انتظار تغییرات زیادی نسبت به سوئد نداشتم و تا حدی اون اول​ها نسبت به تغییرات مقاوم بودم و تا حدی از تغییرات بدم میومد (کلا هر جور مقایسه، اینکه این چیز اونجا بهتر بود یا این اینجا بهتره یا …)،کاری که دقیقاً برعکس کاری بود که تو سوئد کردم، اونجا هر چیزی رو اونجوری که بود پذیرفتم و کلاً مقایسه رو کنار گذاشتم. حالا هم که اینو فهمیدم دارم با تغییرات اینجا کنار میام و به راحتی خودم رو با اینجا وفق می​دم و کم​کم از زندگی در اینجا هم لذت خواهم برد. اینو می​زارم در کنار جمله یه دوستی که سر دعوای استکهلم و گوتنبرگ گفت: «همیشه اولین شهری که از ایران واردش بشی میشه جای خوب و حس می​کنی که نسبت به همه جاهای دیگه بهتره

…………..

هنوز پس از گذشت دو هفته سر هیچ کلاسی نرفتم! فردا اولین جلسه کلاس​هام شروع می​شه

راستی امروز 09.09.09 بود! هیچ اتفاق خارق العاده ای هم نیافتاد

→ دیدگاهی بگذاریددسته‌ها: Uncategorized