مدتهاست چیزی ننوشتم، از روزانه نوشتنها یه کم خسته شدم، درسته که خاطراتی رو ثبت میکنه که خوندنش در آینده ممکنه جالب باشه، اما ترسم از آیندهای هست که اینا رو نخونده رها و فراموش کنم. البته فکر کنم این کم نوشتنها هم باعث شده که دو سه تا خواننده اینجا هم دیگه بیخیال شدن
خوب طبق معمول کمی حرفهای بی سر و ته که همینجوری بی مقدمه نوشته بودمشون:
افسوس حرفهای نگفته و کارهای نکرده اصلا چیز خوبی نیست، گاهی این روزا که بیکار میشم یه کم فکر میکنم به حرفهایی که نزدم و توجیه مصلحت برای خودم میتراشیدم و درواقع از سر کمرویی یا ترس از شکست بوده. میبینم که راسته که میگن آدم جایزالخطاست و لازمه که بعضی وقتها در مقابل مشکلات قرار گرفت و شکست خورد؛ فرار از مشکل، مشکل رو حل نمیکنه، بلکه اجازه میده اون مشکل اونقدر بزرگ بشه که دیگه نشه از دستش فرار کرد و اگه آدم قبلاً تجربه مقابله با مشکلات کوچیکتر رو نداشته باشه، در برابر مشکل بزرگتر احتمال شکستش بیشتره و سختتره.
از این حرفا که بگذریم میرسیم به رخدادهای اخیر. زندگی شکر خدا بد نیست، خوب میتونست خیلی بهتر باشه اما همینشم کلی خوبه. آشنا شدن با رفتارهای هلندیها کمی سختتر از اونی بود که فکر میکردم، یه سری قلقهای بخصوصی دارند که زمان و تجربه میخواد که آدم بفهمشون. یه سری رفتارها و حتی قوانینشون یه جوریه که آدم گاهی شک میکنه واقعاً اینا اسم خودشون رو آدمهای مدرن و طرفدار حقوق بشر و اینا بدونن. در هر صورت تو این مدت یه سر بلژیک هم رفتم و دوستان چالمرزی که حالا بلژیک هستن رو هم دیدم. بروکسل همچین دورم نیست، کلاً دو ساعت تا بروکسل راهه!
پروژه هم کجدار و مریض (اصطلاحش همینه دیگه؟!) پیش میره. اولش فکر میکردم که این استاد ما این سیستم رو یه بار ساخته و حالا من قراره یه ذره تغییرش بدم و یه سری آزمایش دیگه بکنم اما همینجوری که قدم به قدم پیش رفتیم کاشف به عمل اومد که من باید کلاً سیستم خودم رو بچینم تا بعد برسم به آزمایش و جمعآوری داده. بنابراین فعلاً دو ماهیه که مشغول چیدن تیکههای سیستم کنار همیم. چشم شیطون درآد هفته دیگه اولین چیپ رو میسازم و باکتریا رو میفرستم توش، تا بعد تعطیلات هم برم ببینم حرف حسابشون چیه اینا…
راستی از قرار معلوم دیشب بابانوئل، سانتا کلاز، سینترکلاس (هلندی)، اومده بوده دانشگاه! صبح که رفتیم روی میز هرکسی یه بسته بود به نام اون که توش یه شکلات به شکل حرف اول اسممون بود :پی خوب اینهم از اولین کادوی بابانوئل به من :دی

برنامههای آتی هم کلی چیزاس که تو فکرمه اما از سر بیحوصلگی و تنبلی هیچ کدومشون عملی نشدن هنو.
خوب بعد از اینکه این متن به مدت سه روز جلوم باز بود این از آب در اومد. تا ببینیم که پست بعدی کی و چگونه شود.