حَوْلو

..

2009/10/18 · یک نظر بنویسید

اشتباهات که باعث پیشرفت آدم میشه. چند ماه پیش گفته بودم که درگیر مسئله​ای هستم و دارم تلاش می​کنم که رفعش کنم، فکر کنم دیگه مطمئنم که اشتباهی فکر می​کردم، هرچند که هنوز دوست دارم که فکرم اشتباه نبوده باشه اما … .

این روزا خوش می​گذره، در کنار اینکه کلی کارای اولیه پروژه ریخته سرم و سه تا درس هم همزمان دارم پاس می​کنم، سعی می​کنم که از تفریحات یادم نره. دو هفته پیش جشن شکست محاصره تو لایدن بود، تو همه شهر (در مجموع می​شه اندازه یه محله تهران) وسیله بازی و سکوی کنسرت و اینجور چیزا چیده بودن. با چند تا از دوستای هلندی رفتیم و شام مخصوصش! رو هم خوردیم. این شام مخصوص شامل یه گوله بزرگ گوشت چرخ​کرده در کنار مخلوط سیب​زمینی، هویج و پیاز (شبیه پوره).

برنامه تفریحی دیگه​ای که رفتم همین دیروز بود که از طرف دانشگاه رفتیم بازدید یه سد که میگفتن خیلی خفنه! در مجموع چیز چندان عجیب غریبی هم نبود، برنامه هم اصلاً جالب نبود، دو ساعت تو اتوبوس بودیم، بعدش هم یه فیلم نشون دادن و بعد هم رفتیم با قایق از دور سد رو دیدیم و برگشتیم؛ یه برنامه کاملا خنک!

همه قسمتهای مجموعه فرار از زندان رو دیدم! خوب سریال جالبی بود اما فقط یه بار دیدنش می​ارزید. یه نکته خیلی جالب توی این مجموعه همکاری بسیار خوب کارگردان با آدم خوب​های داستان بود، در جای​جای فیلم می​بینیم که اگه لازم باشه آدم بدها دو سه ثانیه دیرتر می​رسن تا آدم خوب​ها به راحتی فرار کنن، در جاهایی که لازم باشه یکی از آدم بدا می​شه طرف آدم خوبا، یا یه چیز خیلی جالب زنده​شدن آدم​هاست.

جالبه که وقتی آدم می​شینه به نوشتن کلی از حرفایی که می​خواسته بنویسه رو یادش نمیاد، همیشه همین بوده …

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: Uncategorized

090909

2009/09/09 · یک نظر بنویسید

قدرت روحی آدم خیلی زیادتر از اونیه که فکرش رو بکنی. بعضی وقتها آدم تصمیم می​گیره که یک سری چیزها رو، یک سری خاطرات، یک سری احساسات رو در ذهنش بلوکه کنه. یعنی یه جوری اصلا بهشون فکر نکنه و واقعا میشه این کار رو کرد. اما اگه بعدها، خیلی بعدها یادت بیوفته که چیزهایی رو فراموش کردی، شاید خیلی سخت​تر باشه رویارویی با اون احساس، خاطره یا مشکل

حالا فکرش رو بکن که دلیل این یادآوری هم این باشه که دوستی مشکلی داره و از تو راهنمایی می​خواد برای حل کردنش! خوب کاری که من کردم این بود که بدون حل گذاشتمش یه جای دور تو ذهنم که در کوتاه مدت جواب داده ولی می​دونم که اصلا راه درستی نبوده. خوب این شرایط خیلی سخت​تر از اون شرایط اولی برای خودته یا حتی شرایطی که خودت به تنهایی و به دلیل دیگه​ای اون سؤال

دوباره برات پیش بیاد و بخوای خودت اینبار بری و دنبال راه​حل باشی

……………..

این روزها کلی دوست جدید دیده​ام و چه دوستهای خوب و عجیبی، دوستهای خوب و عجیب به این خاطر که هر کدومشون داستان​های زیادی برای گفتن دارند که یکی از یکی جالب​تر و هیجان​انگیزتره. اینجا یه تفاوت عمده با ورودم به سوئد داشت، اینجا تو هفته خوشامدگویی اومدم و کلی بچه​های ایرانی رو دیدم و شناختم! مدتی بود که با یه تیپ آدما برخوردی نداشته بودم، آدمایی که هنوز حس خود برتر بینی دارن به خاطر اسم دانشگاهی که توش بودن، یا یه حسی که فکر می​کنن من برتر از دیگرانی بودم که تو نتونستن اینجا بیان. در مقابل اونا یکی دو تا دوست خیلی خیلی خوب هم پیدا کردم، آدمایی که خیلی بیشتر و بهتر از من می​فهمن و می​دونن، کسایی که بهت اجازه می​دن فکر کنی که داری بهشون کمک می​کنی اما در اصل اونان که دارن بهت کمک می​کنن؛ هر چند که وقتی که واقعیت رو فهمیدی یه مقدار حس ناخوشایندی به خودت دست می​ده، اما می​فهمی که چه آدمای خوبی هستن این دوستات.

یه چیز دیگه هم که اینجا به خوبی فهمیدمش این بود که یکی از دلایلی که آدم دچار احساس غریبی و دلتنگی میشه اینه که در برابر تغییر شرایط آمادگی نداره. خود من اولی که وارد اینجا شدم انتظار تغییرات زیادی نسبت به سوئد نداشتم و تا حدی اون اول​ها نسبت به تغییرات مقاوم بودم و تا حدی از تغییرات بدم میومد (کلا هر جور مقایسه، اینکه این چیز اونجا بهتر بود یا این اینجا بهتره یا …)،کاری که دقیقاً برعکس کاری بود که تو سوئد کردم، اونجا هر چیزی رو اونجوری که بود پذیرفتم و کلاً مقایسه رو کنار گذاشتم. حالا هم که اینو فهمیدم دارم با تغییرات اینجا کنار میام و به راحتی خودم رو با اینجا وفق می​دم و کم​کم از زندگی در اینجا هم لذت خواهم برد. اینو می​زارم در کنار جمله یه دوستی که سر دعوای استکهلم و گوتنبرگ گفت: «همیشه اولین شهری که از ایران واردش بشی میشه جای خوب و حس می​کنی که نسبت به همه جاهای دیگه بهتره

…………..

هنوز پس از گذشت دو هفته سر هیچ کلاسی نرفتم! فردا اولین جلسه کلاس​هام شروع می​شه

راستی امروز 09.09.09 بود! هیچ اتفاق خارق العاده ای هم نیافتاد

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: Uncategorized

ورود به شهر جدید

2009/09/05 · یک نظر بنویسید

خوب سعی میکنم یه جورایی سفر سوئد به هلند رو هم مثل ایران به سوئد تا حدی با تفصیل بنویسم، هر چند که کلا این یکی به اندازه اون هیجانی نداشت.

از روز رسیدن امیررضا شروع کنم. با توجه به اینکه روزای بعدش تو دانشگاه کار داشتم، صبح همین روز همه وسایلم رو با یکی دیگه از دوستام که اونم میومد هلند فرستادیم هلند، حدود 60 کیلو!! سهم من شد. پرواز ایران​ایر هم پس از یک تاخیر 8 ساعته به زمین نشست و بالاخره چشم ما به دیدار امیررضا روشن شد! هرچند که به خاطر کارایی که تو دانشگاه داشتم کمک خاصی نکردم ولی کلا دور هم بودن چند روز آخر کلی خوش گذشت.

پرواز کانکشن از استکهلم به آمستردام بود و بالاخره در آخرین مسافرت از فرودگاه آرلاندا هم دیدن کردیم و واو که چرا این اینقدر بزرگه؟! احتمال نمیدادم تا این حد بزرگ باشه. تو سه ساعت علافی اونچا هم یه دور مبسوط توی فرودگاه زدم.

تو فرودگاه آمستردام قرار بود تحویلمون بگیرن که هر چی گشتم خبری نشد، نهایت خودم رفتم محل استقرارشون تو فرودگاه و گفتم که من اومدم و تحویلم بگیرین :دی. خلاصه اونجا هم پس از کلی جستجو فهمیدن که اسمم تو لیستشون نیست، اما همه مدارکی که باید بهم میدادن (کلید خونه، یه سری کاغذ راهنما و …) اونجا هست! خلاصه اونجا هم یک ساعتی علاف شدیم تا بچه‌ها از جاهای مختلف کم​کم برسن و با یه اتوبوس راه بیوفتیم. کلا 14، 15 نفر شدیم، یکی از پاکستان که چمدونش یه جا جا مونده بود و روزهای بعد به دستش رسید، یه ژاپنی، دو تا دانشجوی لیسانس از آلمان، یه هندی و بقیه هم فرصت نشد باهاشون حرف بزنم :پی. راهنمامون هم دانشجوی تازه فارغ​التحصیل بود از تایلند.

بعد از اومدن به شهر با راهنمای محل اسکانمون آشنا شدیم که قرار بود توضیحاتی راجع به ساختمان بده اما تنها کاری که کرد این بود که اسممون رو تو لیستش تیک زد (البته خودمون اسم رو پیدا کردیم هااا). وسایلی که فرستاده بودیم امروز صبح رسیده بود و دوستم که دیروز رسیده بود، تحویل گرفته بود، وقتی رفتم که وسایلم رو بگیرم، دیدم که داره میره مهمونی خداحافظی یکی از بچه​های کانادایی هم​رشته​ایمون که سال دومش رو دلفت بوده و الان تموم کرده بود. خلاصه با فاصله 2 ساعت از ورود به دلفت اولین مهمونی رو هم در اینجا رفتیم.

فرداش یه مقدار وسایل رو جابجا کردم و بعد رفتیم برانچ (Brunch) یه چیزی تو مایه​های صبحانه خودمون که برا روز اول ورود بسی مفید بود. کلی برنامه​های مختلف برای دانشجوهای جدید در طول روز برگزار می​شد که جهت آشنایی دانشجوها با جاهای مختلف شهر و کارهایی که میشه کرد و اینا بود. برنامه​ای که من رفتم برا دیدن فروشگاه​های دست دوم فروشی در کل سطح شهر بود.

شب هم در جشن شروع رسمی هفته معرفی کلی ایرانی​های ورودی جدید رو دیدم.

خلاصه بدین​سان بود که زندگی ما در دلفت آغاز شد….

→ بیان دیدگاهدسته‌ها: Uncategorized

پایان سوئد

2009/08/13 · ۱ دیدگاه

خوب به همین راحتی یکسال گذشت، یک سال پر از تجربه و تارگی. اینکه به بهانه آغاز یا پایان چیزی بنویسم رو دوست دارم، به من اچازه می​ده که فکر کنم به اون چیزایی که انجام دادم و اون کارهایی که انجام ندادم. اینکه برای بار دیگه به این نتیجه برسم که زندگی رو باید زندگی کرد؛ و حداقل در مورد من هر چه که در جزئیات برنامه​ریزی برای کاری دقیق​تر بشی اون کار سخت​تر پیش می​رسه.

سعی می​کنم هرچی که به ذهنم بیاد رو بدون ترتیب بنویسم.

تو این مدت بارها «دوری و دوستی» رو تجربه کردم و همپای اون «از دل برود هر آنکه از دیده رود» رو هم حس کردم. به فکر دوستهایی بودم که هرگز فکر نمی​کردم که اونها همچین جایگاهی در بین دوستای من داشته باشند. و کسانی رو کمتر یاد کردم که فکر می​کردم اگه لحظه​ای ازشون خبر نداشته باشم زندگی سخت میشه!

برنامه​های سفرهایی که رفتم و سفرهایی که از لحظه ورودم به اینجا قصد رفتن داشتم و به هزارویک دلیل واهی نرفتم! تجربه​هایی توی مسافرت​ها پیدا کردم که سخت بشه تکرارشون کرد، مثل قدم زدن نصفه شب تو سرمای ژانویه وسط استکهلم، دیدن غروب و طلوع خورشید روی دریا و به فاصله سه ساعت، آشنایی با یه خانواده فرانسوی-هلندی که توی فنلاند زندگی میکنن (زبان رسمی مادر و بچه فرانسوی، مادر و پدر هلندی و مهد کودک هم طبیعتا فنلاندی!) و خیلی خاطره​ها و لحظه​های شیرین دیگه.

تلخی​های این اواخر در ایران و در کنارش دلگرمی به بیداری مردم داخل ایران و آگاهی سایر آدم​های جهان. یه حس بد هم دارم و اون حس ناامیدی​ایه که کم و بیش از حرفای بچه​ها توی ایران به گوش می​رسه نمیدونم این حس چقدر درسته! ولی امیدوارم که هرچه زودتر جاش رو به امید و انگیزه بده …

شاید مهم​ترین چیزی که یاد گرفتم، درک و احترام به همه آدم​ها و همه فرهنگ​ها و اینکه وقتی داری در مورد مسائل علمی حرف میزنی این دانش توه که مهمه و نه اینکه از کجا اومدی و نه حتی اینکه مدرک و مقامت چیه.

اعتراف می​کنم وقتی که به سوئد اومدم انتظار اینکه جای خوبی دارم می​رم رو نداشتم، با ذهنیتی که از بدی هوا و سردی مردمش داشتم، در جواب این سوال که تو سوئد خواهی مود یا نه؟ بدون تردید می​گفتم نه! اما حالا می​گم که گزینه خوبی خواهد بود. می​دونم که هزار جور سوء برداشت میشه از این حرف کرد، ولی اولا که اینجا یاد گرفتم که نیازی نیست آدم خودش رو توضیح بده، مخاطب باید درست برداشت کنه و ثانیا اینکه حوصله ندارم توضیح بدم، پس بهترین و درست​ترین برداشت رو بفرمایید لطفا.

اینکه قدر داشته​ها رو وقتی می​دونی که از دستشون بدی رو هم در درجات مختلف حس کردم، جدا از حس بدی که دارن، یه جور یادآوری به آدمه به اینکه حواست بیشتر به اونچه که داری باشه. قدر روز رو وقتی درک می​کنی که بعد از چند هفته بارون و ابر، آقتاب برا چند ساعت اون ته آسمون دیده بشه. از اون طرف قدر شب رو هم وقتی درک می​کنی که شب ساعت 12 بتونی بدون چراغ تو خیابون راهت رو پیدا کنی.

خلاصه اینکه الان یکی از چمدونام بستن و دومی رو هم تا هفته دیگه می​بندم که برم یه کشور دیگه و یکسال تجربه دیگه.

→ 1 نظردسته‌ها: Uncategorized