قدرت روحی آدم خیلی زیادتر از اونیه که فکرش رو بکنی. بعضی وقتها آدم تصمیم میگیره که یک سری چیزها رو، یک سری خاطرات، یک سری احساسات رو در ذهنش بلوکه کنه. یعنی یه جوری اصلا بهشون فکر نکنه و واقعا میشه این کار رو کرد. اما اگه بعدها، خیلی بعدها یادت بیوفته که چیزهایی رو فراموش کردی، شاید خیلی سختتر باشه رویارویی با اون احساس، خاطره یا مشکل …
حالا فکرش رو بکن که دلیل این یادآوری هم این باشه که دوستی مشکلی داره و از تو راهنمایی میخواد برای حل کردنش! خوب کاری که من کردم این بود که بدون حل گذاشتمش یه جای دور تو ذهنم که در کوتاه مدت جواب داده ولی میدونم که اصلا راه درستی نبوده. خوب این شرایط خیلی سختتر از اون شرایط اولی برای خودته یا حتی شرایطی که خودت به تنهایی و به دلیل دیگهای اون سؤال
دوباره برات پیش بیاد و بخوای خودت اینبار بری و دنبال راهحل باشی…
……………..
این روزها کلی دوست جدید دیدهام و چه دوستهای خوب و عجیبی، دوستهای خوب و عجیب به این خاطر که هر کدومشون داستانهای زیادی برای گفتن دارند که یکی از یکی جالبتر و هیجانانگیزتره. اینجا یه تفاوت عمده با ورودم به سوئد داشت، اینجا تو هفته خوشامدگویی اومدم و کلی بچههای ایرانی رو دیدم و شناختم! مدتی بود که با یه تیپ آدما برخوردی نداشته بودم، آدمایی که هنوز حس خود برتر بینی دارن به خاطر اسم دانشگاهی که توش بودن، یا یه حسی که فکر میکنن من برتر از دیگرانی بودم که تو نتونستن اینجا بیان. در مقابل اونا یکی دو تا دوست خیلی خیلی خوب هم پیدا کردم، آدمایی که خیلی بیشتر و بهتر از من میفهمن و میدونن، کسایی که بهت اجازه میدن فکر کنی که داری بهشون کمک میکنی اما در اصل اونان که دارن بهت کمک میکنن؛ هر چند که وقتی که واقعیت رو فهمیدی یه مقدار حس ناخوشایندی به خودت دست میده، اما میفهمی که چه آدمای خوبی هستن این دوستات.
یه چیز دیگه هم که اینجا به خوبی فهمیدمش این بود که یکی از دلایلی که آدم دچار احساس غریبی و دلتنگی میشه اینه که در برابر تغییر شرایط آمادگی نداره. خود من اولی که وارد اینجا شدم انتظار تغییرات زیادی نسبت به سوئد نداشتم و تا حدی اون اولها نسبت به تغییرات مقاوم بودم و تا حدی از تغییرات بدم میومد (کلا هر جور مقایسه، اینکه این چیز اونجا بهتر بود یا این اینجا بهتره یا …)،کاری که دقیقاً برعکس کاری بود که تو سوئد کردم، اونجا هر چیزی رو اونجوری که بود پذیرفتم و کلاً مقایسه رو کنار گذاشتم. حالا هم که اینو فهمیدم دارم با تغییرات اینجا کنار میام و به راحتی خودم رو با اینجا وفق میدم و کمکم از زندگی در اینجا هم لذت خواهم برد. اینو میزارم در کنار جمله یه دوستی که سر دعوای استکهلم و گوتنبرگ گفت: «همیشه اولین شهری که از ایران واردش بشی میشه جای خوب و حس میکنی که نسبت به همه جاهای دیگه بهتره!»
…………..
هنوز پس از گذشت دو هفته سر هیچ کلاسی نرفتم! فردا اولین جلسه کلاسهام شروع میشه…
راستی امروز 09.09.09 بود! هیچ اتفاق خارق العاده ای هم نیافتاد